يادی از عطار

دل ز دستم رفت و جان هم بی دل و جان چون کنم
سر عشقت آشکارا گشت پنهان چون کنم


هر کسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دائما مشغول درمان چون کنم

چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموش
می طپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم 

عالمی در دست من من همچو مویی در برش
در میان این و آن درمانده حیران چون کنم

/ 0 نظر / 4 بازدید