پسر باران

پائيزبود و غم و برگ هاي زرد درختان يك به يك از روي شاخه ها جدا مي شدند و رقص كنان به روي زمين مي افتادند، هوا ابري بود و صداي خش خش پاي يك رهگذر سكوت سهمنگين پارك را مي شكست و آن رهگذر خسته از زندگي كسي جزء او نبود كه اغلب زماني كه در تنهايش غوطه ورمي شد به مكان مورد علاقه اش روي مي آورد . تنها بود او بود و واژه هاي غم و سكوت و تنهايي مي خواست در هم بشكند ، فرياد بزند ، زمين و آسمان را بر هم بزند و بر همه چيز و همه كس پشت كند ولي قادر نبود . به تنهايش در زندگي مي انديشيد و بغض گلويش را مي فشرد و او همچنان راه مي رفت ، ولي انگار آسمان ديگرطاقت خود را از دست داده بود و براي تنهايي دختر نم نمك شروع به گريستن كرده بود .

قطرات پاك باران بر روي صورتش مي خوردند و او را خيس مي كرد ولي او همينطور به راه رفتنش ادامه مي داد تا اينكه صدايي او را متوجه خود ساخت و از دنياي غريبي كه در آن غوطه ور بود به دنياي غم ها و مشكلات برگرداند .

سلام ! سرش را بلند كرد ، جواني را مقابل خود ديد . جواني بيست ساله با قدي بلند و قامتي راست با چشماني به رنگ چمن و ابرواني پيوسته با موهاي مشكي بدون اينكه خود بخواهد چشم در چشمان او دوخته بود و لبخند پسر موجب تسكين روح دختر شده بود به طوري كه تمام غم هايش را در يك لحظه فراموش كرد كه ناگهان به ياد حرف مادر افتاد كه هميشه چشمان پسران را به چشمان جادوگران تشبيه كرده بود كه دختران را فريب مي دهد و باسلام نخست آنها را شيفته خود مي كنند وآن زمان است كه دختران در گودال سياه بزرگي افتاده كه در آمدن از آن بسيار مشكل است .

با مرور كردن اين افكارترس تمام وجودش را فراگرفت و به سرعت از پسر دور شد . دختر به كلي پسر را فراموش كرده بود ، او اين كار را به خوبي مي توانست انجام دهد ولي غم هايش را نه .

بعد از چند روز باز هم به محل مورد علاقه اش رفت تا شايد برگها و درختان به درد و دل هاي او گوش دهند كه شايد كمي از دردش كاسته شود .

آسمان آرام اشك مي ريخت و خورشيد خود را در غبار غم آلود مه پنهان كرده بود و او همچنان بي هدف راه مي رفت گويي كه اين راه هيچ وقت تمام نمي شود .

باران كاملاً خيسش كرده بود و قطرات باران بر روي گونه هايش نشسته بود و بدنش را كه از گرما مي سوخت خنك مي كرد كه ناگهان حس كرد كه ديگر باران به او نمي خورد و بالاي سرش را چيزي مانند چتر فرا گرفته اند .

سرش را بلند كرد با تعجب به او مي نگريست . سلام هستي !

او همان جوانك چند روز پيش بود كه دخترك او را ديده بود .

ناگهان بدون اينكه دختر خود متوجه باشد در جواب گفت : سلام پسر باران !

احساس عجيبي داشتند فقط در آن لحظه قطرات پاك باران ، درختان وبرگهاي زرد شاهد عشقي كه بين آن دو برقرار مي شد بو دند . مدتها روبه روي هم ايستادند و فقط از طريق نگاه هاي پاك و معصومانه شان حرف زدند ولي اينبار چتري بالاي سر هيچ كدام نبود و هر دوكاملاً خيس شده بودند كه ناگهان دختر سكوت شيشه ايي را شكست و پرسيد :

چرا هستي خطابم كردي ؟

پسر جواب داد : چون روحم ، روانم ، رويايم و زندگي ام از آن تو است و تو هستي ، هستي من .

پسر دانشجوي سال اول رشته عمران بود و دختر دبيرستاني .

پسر عاشق بود و دختر معشوق .

پسر همراز بود و دختر راز دار .

پسر مي فهميد و دختر مي گفت .

روزها و ماهها به خوبي مي گذشت و فقط در بعضي مواقع مسئله ايي دختر را رنج مي داد و آن هم سرفه هاي مكرر پسر بود ، هر بار كه علت را جويا مي شد درجواب مي شنيد يك سرما خوردگي و آسم جزئي ، ولي پسر هر بار رنجورتر و ناتوان تر از گذشته مي شد ، تا اينكه بعدها به بهانة آلودگي هوا از ماسك هم استفاده مي كرد و دختر هم حرفهايش را قبول مي كرد چون به راستي به او ايمان داشت .

يك هفته گذشته بود و دختر پسر را نديده بود انگار آب شده بود و در زمين فرو رفته بود . انگار سرنوشت مي خواست دوباره دختر را در غم و اندوهش ببيند و روزهاي خوش زندگيش كوتاه باشد .

ادامه دارد ....

در يك روز بهاري كه آفتاب پرتو طلايش را از زيردرختان بيرون آورده بود و غنچه ها تازه شكفته شده بود و آبها در جويبارها روان و پرندگان عاشق در بالاي درختان زمزمهءعشق را مي سرودند دخترك تك وتنها بر روي نيمكت چوبي نشسته بود و غرق در افكارش بود كه باري ديگر صداي آشنايي آمد . سلام !أي روحم ، روانم ، رويايم ، هستيم و گلي زيبا به زيبايي خود عروس فصلها جلوي چشمان دختر را گرفت .

برگشت و پسر را ديد كه يكدفعه فريادها ، ناله ها وغم ها شكستند و دختر مانند ابرهاي بهاري شروع به گريستن كرد .

ماجرا را برايش تعريف كرد كه اين يك هفته را در بيمارستان بوده براي اينكه آسم اش مضمن شده بود و مدارك پزشكي را به دختر نشان داد . مدارك را ديد و لبخند بر لبانش نمايان شد و اين بار صداي بلبلان در روي درختان كه زمزمه عشق را مي سرودند بلند تر و بلند تر شد ونسيم شكوفه ها را بر روي آنها مي ريخت و شادي دوباره ايي كه درونشان شعله ور شده بود را تبريك مي گفت . دختر زماني كه از پسر جدا شد و كيفش را باز كرد پروندهءپزشكي پسر را ديد حس كنجكاوي در درونش شعله ور شد تصميم گرفت به يك دكتر با تجربه دراين زمينه مراجعه كند و مشكل پسر را با او در ميان بگذارد تا شايد راه حلي را به او نشان دهد .

فرداي آنروز به مطب يكي از پزشكان با تجربة شهر رفت . پروندة پزشكي پسر را به دكتر نشان داد و دكتر پس از مطالعه و بررسي به دخترك گفت : متاسفانه اين آقا به ….. مبتلا شده است . دنيا دور سرش مي چرخيد و ضربان قلبش كند شده بود كابوسي تيره و وحشتناك .

ناباورانه و بهت زده حرف هاي دكتر را در ذهنش تداعي مي كرد : ديو پليدي پسر را در چنگال خود فرو گرفته است و هر آن ممكن است او را از پاي در آورد او به سرطان ريه مبتلا است .

به جلو مي رفت ونمي دانست كجا مي رود . باران بهاري شروع به بارش كرده بود و او همچنان آرام ، آرام راه مي رفت . تا ناگهان با ديدن پسر بغضش تركيد و اين بار او هم ، همصداي آسمان شد .

حال بعد از اين همه پنهان كاري كه پسر كرده بود بالاخره دختر از ماجرا پي برده بود . پسر از دختر معذرت خواهي كرد و دختر گفت : به شرطي قبول مي كنم كه هرچه بگويم گوش كني . دختر از پسر خواست تا با او به بهترين دكتر ها بيايد و پسر قبول كرد .

دختر او را به اين آزمايشگاه و آن آزمايشگاه مي برد و پسر مي رفت .

دختر با او دعوا مي كرد و پسر سكوت .

دختر مي گريست و پسر آرام زمزمه كنان مي گفت :

روحم ، روانم ، رويايم هستيم آرام باش

در كنارت خواهم ماند تا ابد پس آرام باش

پس از دادن آزمايش هايي كه صورت گرفته بود حال آخرين جواب آزمايش

كه سرنوشت ساز ترين حادثة زندگي آن دو بود كه آيا پسر باران مي ماند يا نه ؟

به پسر نگفته بود كه كجا مي خواهد برود وفقط ساعتي را معين كرده بود كه در محل هميشگي باشد ، دختر به جلوي در آزمايشگاه رسيد . ضربان قلبش تند تر ميزد و پاهايش رمق راه رفتن نداشت ، نمي توانست به جلو حركت كند غم غريبي وجودش را فرا گرفته بود ولي با اين حال با هر زحمتي كه بود خود را به طبقه ايي كه جواب آزمايش را مي دادند رساند .

سلام ! لطفاًجواب …( پسر باران ) را بدهيد .

جواب را گرفت و بدون اينكه نگاهي به آن بياندازد به سرعت به طبقة ديگري رفت تا جواب را به دكتر مخصوص پسر نشان دهد .

جلوي در رسيد مطب دكتر …. متخصص بيماريهاي آسم و ريوي .

باز هم همان احساس قبلي ، ولي اينبار نيروي غريبي به او كمك مي كرد تا او بتواند انتظار تمام جوابها را داشته باشد به خودش قدرت داد و به پاهاي بي جانش نيرو داد ، جلو رفت و در زد .

بله ، بفرمائيد . جواب را به دكترداد . توان ايستادن را نداشت و بي اختيار نشست . بعد از مدتي دكتر سرش را بلند كرد وبه او نگاهي كرد ، قلبش به تندي مي زد و احساس مي كرد كه تمام بدنش در تبي شديد مي سوزد كه در اين هنگام دكتر جواب داد : الحمدالله بخير گذشت و مريضتان نجات يافت .

بي اختيار اشك مي ريخت و پروردگار را شكر مي كرد گويي كه دوباره متولد شده است . به محل مورد نظر رفت. پسرك تنها روي نيمكت چوبي نسته بود و زمزمه هميشگي را مي كرد :

روحم ، روانم ، رويايم هستيم آرام باش

در كنارت خواهم ماند تا ابد پس آرام باش

دخترك جلو آمد و گل را به طرف صورت پسر برد و آرام گفت : سلام پسر باران !

پسر بر گشت واز چهرة دختر كه سرشار از شادي بود خندان شد و دختر برايش تعريف كرد كه رفته بود آخرين جواب آزمايشش را بگيرد و پسر ازچهرة خندان دختر فهميد كه نجات يافته است ابتدا از ته دل خنديد و بعد آرام ، آرام شروع به گريستن كرد و اين اولين بار بود كه دختر گريه پسر را ديده بود .

مدتها با سكوت همديگر را نگاه كردند واز طريق تله پاتي با يكديگر سخن مي گفتند كه ناگهان پسر سكوت را شكست وگفت : حالا فهميدي كه چرا نامت را هستي نهادم ، چرا كه زندگيم ، روحم ، روانم ، رويايم را در تو ديدام ، أي هستيم و رو كرد به دختر و گفت :

به قطرات پاك باران قسم دوستت دارم و تا ابد در كنارت خواهم ماند

.

…..

در بهاري نه چندان دور زماني كه پسر تحصيلات دانشگاهيش تمام شد و فارغ التحصيل شد و دختر هم كه در آن زمان دانشجوي سال دوّم رشتة پزشكي ( بيماريهاي ريوي ) بود ، دست در دست هم گذاشته و زندگي زيبايي را بدون هيچ غم و اندوهي شروع كردند و از روزهاي غمگين خداحافظي و روزهاي شاد را فرا خواندند .

‹‹

درود بر عشق پاك و راستين آنها ››
/ 4 نظر / 17 بازدید
زينب

سلام خيلی قشنگ بود خيلييييييييييييييييی

A.D@nger&H.Herko0ol

سلام.....خوبی؟مطالب زيبايی بود ... به ما هم سر بزن

مسافر عشق

سلام مطالب وبلاگت برام خواندنی و جالب بود سعی ميکنم بازم بيام و هروقت که يه پست جديد ميگذاری حتما خبرم کن. من یه پست جدید در واقع یه نوع خبر و اطلاع رسانی از یه کلاهبردار که نه به جیب مردم رحم میکنه و نه به ایمان و اعتقاداتشان و تا به حال که هیچ قدرتی هم تو مملکت نتونستند جلوی کلاهبرداری اش را بگیرند و هنوز افرادساده ای پیدا میشوند که به سراغ این شیاد میروند من فکر ميکنم دارم به اين مردم کمک ميکنم و تا آنجا که بتوانم در موردش افشاگری ميکنم حالا اگر تو هم خواستی به وسع خودت کمکی بکنی ميتونی بيای چند سطری نظرت را بنويسی . موفق باشي