شعر خدا

«...شب پره روي تنش جاي زخمي پيداست
روح من بي خبر است ،
که چرا خنجر من روي تنش زخمي کاشت .
همه ي آدميان در خوابند
پس چرا ظلمت شب بيدار است ؟!...
مگر او خسته ز افکار پريشانش نيست ؟
نه...
فکر او جاي دگر ميگردد
در خيالش همه ي پنجره ها بيدارند
آسمان رنگين است
همه شب بوها پي روزي ميگردند ...
خستگي روي تنش پيدا شد
و چه زود چشم خورشيد به بالا آمد .
من نگاهم به نگاهش افتاد
همه ي خستگي ام رفت ز ياد ...»

 

منبع: شعر و احساس/

/ 2 نظر / 5 بازدید
فرزند زمان

سلام دوست جونم وبلاگت چه زيباست / تونستی به منم يه سری بزن ممنونم

الهام

سلام آيا مي دانيد از چه انرژي و نيروئي برخوردار هستيد ،انرژي و نيروئي كه بالاتر از انرژي هسته اي را در خود دارد .از شما دعوت ميكنم به وب لاگ انرژي هسته اي روح سري بزنيد.