************

((به نام عشق که همزادش جدايی است ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.شبنم به خدا خيلی دوستت دارم نميتونم و تحمل روز جدايی رو اصلا ندمهدی گفت :

شبنم من و تو داريم روز به روز به هم ديگه داريم  وابسته تر ميشيم ارم .من خيلی

دوست دارم که باهم ازدواج کنيم ولی خانواده ام نميذارن

من باخانواده ام صحبت کردم ولی آنها اصلا راضی نميشنُ.من نميخوام اصلا

فکر جدا شدن را حتی توی ذهنم خطور بدم چون خيلی برام زجر آوره

اين فکر من و ديوونه ميکنه .من ميدونستم داره چی ميگه .چون خانواده

بسيار سخت گير وبا تفکرات بسيار قديمی داشت.نميدانم چرا بعضی آدمها

نميتونند آدمای عاشق رو درک کنند.انگاری قلبشون از سنگه نميتوننداحساسات

و علاقه عاشقا رو درک کنند فقط به فکر راه  و رسم ديرينه خودشون هستند

قلب عاشقا رو ميشکنندو بين شون جدايی ميندازن و بعد از دور سوختنشون و

تماشا ميکنند.

مهدی تا چند ماهی مرتب در حال بگو مگو و صحبت کردن با خانواده اش بود

من هر دفعه ميديدمش همش درحالت نگرانی و وحشت زده از روز جدايی

بود .ديگه تحمل ناراحتی هاش و نداشتم بد جوری داشت عذاب ميکشيد

ولی اصلا موفق نميشد.تا اينکه فکر کردم که خودم ازش جدا شم

شايد اينطوری کمتر به روحيه اش صدمه وارد ميشد .با اينکه اصلا 

راضی به اين جدايی نبودم ولی به خاطرنسوختنش مجبوربه اين

کار شدم .در يک غروب غم انگيز زمستانی بهش گفتم

من دوست ندارم وقتی که آنها مخالفت ميکنندتو بيشتر از اين

اصرار کنی .با اينکه نميخوام اين حرفها رو به تو بگم ولی مجبورم

که ديگه همه چيز و تمام کنيم ديگه طاقت رنج کشيدن تو ندارم

بغض گلوم و بد جوری گرفته بود ديگه گريه امونم نميداد

گفتم حتما قسمت ما جدايی بوده باز هم تقدير من شکستنه

اصلا نگران من نباش من هم با تنهايی خودم ميسازم تا هرچی که

خدا بخواد همون ميشه.مهدی گفت :ترو خدا گريه نکن انگاری که

با گريه هات خنجر به قلبم ميزنند.

آن شب بارانی آخرين لحظه های ديدارمون و به سختی سپری کرديم و

نغمه غمگين خداحافظی رو با هم خونديم .

از آنشب به بعد ديگه زنديگيم بی معنا شد.لحظه هايم از شب هم سياهتر

شد.تا اينکه بعد از چندين ماه شنيدم با اصرار زياد خانواده اش مجبور

به يک ازدواج تحميلی شده .

**** هميشه هر نفس به ياد تو ميمانم****

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن عشق را بارنگ محبت تو شناختم .

آن رنگ آبی بودکه عشق تورو شناختم.

آبی را دوست دارم زيرا تو را شناختم.

اگر چشمهام اشگاش وکم بياره

هرچه باران توی آسمونها هرچه آب تودرياها ست

همه رو ميگيرم تا چشمام و ياری کنند.

زيرا درد جدايی تو را شناختم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پايان

/ 6 نظر / 6 بازدید
مهدی

... . . . ..... . . . . . . . . . .

نسرين

هر يار اهل نيرنگ هر دوست اهل حيله با پشت خورده خنجر موندم تو اين قبيله ...

ALI & MARJAN

[]چه غمناک و دلگير ولی پرمعناومفهومه/

Yas

سلام...آپ کردم .. به من سر بزن...

شادمهر(دراکولا) کبوتری

سلام.ممنونم که به وبلاگ من سر زديوبلاگ تو هم خوبه...اگه کاری داشتی يه سر به ما بزن...ادرس ميذارم...خداحافظ....