همین جاقبلیاارتباط

 

تایماز زردچشمی


Writer's

تایماز زردچشمی


 Logo


Archive

تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥



    RSS 2.0  

 

Template Design By

:: خط خطی های یک دیوانه ::

S A D E G H

 

 

 

 

      
 

چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

(( لحظه های تلخ ))

 

امید گفت : اگر دوست داری میتونی فردا بری دنبال داد خواست  

 

طلاق گفتم : حتما همین کار ميکنم. ولی بچه ها رو چکار کنیم گفت :

 

امیر و تو بگیر مریم پیش من باشه ٬ گفتم باشم ، فقط تو امیر رو به من بده ،

 

لعنتی خودش میدونست که من امیر و خیلی دوست دارم چون که هنوز 3

 

سالش بود تازه داشت با دنیای خراب ما آشنا میشد تازه شیرین زبونی هاش

 

گلکرده بود ، از همه مهمتراين که واقعا به من وابسته بود یک لحظه از من

 

جدا نمیشد آن شب رفتم خونه بابام ، تمام حقایق را برای خانوادم تعریف

 

کردم . اونا خیلی ناراحت شدید مامانم گفت دست نگهدار نمیزارم طلاق

 

بگیری  ، تکلیف بچه ها  چی میشه بالاخره من رو راضی کردند که انها

 

تحقیقات کنن آن زن کیه و از کجا آمده که مخل زندگی ام شده بعد از 2 ماه ،

 

فهمیدیم که امید به خاطر اعتیادش به مواد مخدر به آن خانه میرفته و روابط

 

خیلی حسنه  هم با یکدیگر دارند ، بعد از شنیدن دومین خبر دردناک ، که

 

دیگه من تصمیم نهایی رو گرفتم ، آماده طلاق توافقی بشه ، چون که به

 

جای یکسال ، 1 ماهه از دست امید راحت میشدم دو روز مانده به طلاق

 

ما در سالن دادگاه ، امید گفت که امیر و به تو نمیدم گفتم : من از مهریه و

 

جهیزیه و حق و حقوق خودم گذشتم که فقط اميرو بگیرم ، امید این کمال

 

نامردیه حداقل این یک ظلم و با من نکن بگذار امیر با من باشه  گفت نه

 

نمیشه ، یا طلاق بگیر با برگرد سر زندگی ات ، من که سر دو راهی قرار

 

گرفته بودم نمیدانستم چیکار کنم از این طرف نمی تونستم از امیر جدا شم ،

 

از یک طرف دیگه نمیتونستم با اون خیانکار معتاد زندگی کنم ، گریه کنان ، از

 

سالن دادگاه بیرون آمدم ویک ماشین دربست گرفتم ٬نمیدانستم مسیرم

 

کجاست ٬ حیران سرگردان بودم و گریه ام امان نمیداد .یک لحظه به خودم

 

آمدم دیدم که راننده  جوان داره با تاسف من واز توی آیینه نگاه میکنه پرسید :

 

خانم من از گریه های پنهان شما متاثر شدم ، میشه بگید چیشده ؟ منکه

 

آنقدر دگرگون بودم واحتیاج به یک هم صحبت داشتم فشار روحی من و

 

ناراحت کرده بود،منم تمام مشکلاتم و گفتم .وآن راننده جوان ،شروع کرد به

 

نصیحت کردن که من طلاق نگیرم چون تنها میشم ، میگفت توی این زمونه

 

گرگ زیاده ........... بعد از اتمام صحبتهاش به خونه مامانم رفتم .روز طلاق

 

رسید. باخواندن صیغه طلاق ازهمان لحظه دوری بچه ها رو احساس کردم

 

غم غریبی توی دلم نشسته بود .نمیدونستم چطوری باید این همه غم

 

وغصه هاروتامل کنم با تنهایی و دوری بچه ها ..........چه جوری باید سر کنم

 

تمام غمهای دنیا توی دلم آمده بود آیا سهم من از این زندگی فقط همین

 

بود.فقط یک آلبوم عکس قدیمی ؟ ......غروب غم انگیزی بود .

 

به هر حال آنشب بی ستاره به سختی گذشت .

 

4ماه گذشت ....... تا اینکه .......

 

 

((  ادامه دارد... ))

 

تا بعد بای

 

تایماز زردچشمی

 

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥





:لینک دوستان

صادق

حراجی
قلبی از جنس بلور
متفرقه ، شعر
*** لحظه ها رو با تو بودن ۲ ***
:: لحظه ها رو با تو بودن ::
:: من کی هستم ؟ ::
کلبه عشق
love
وفادار عشق
طوفانی
وبلاگ ماهان
ماه مهربون و ستاره هاش
وبلاگ اس ام اس
بی تو سر به بيابان نهاده ام
هويجی سر از خاک برآورد...
خدايی که در اين نزديکيست
:: يکونات ريغماسيان ::
برو بچ با حال گرگان
Dj Meysam Hakan
جستجوگر دهیو!
زيبايی تغييرات
ای کاش عشق را ...
ای کاش قلب ها ...
عاشق و معشوق
شعر های عاشقانه
عشق و شهادت یاران
اکرانه
:: تبلیغات وبلاگ ::
خاطرات مرده
کویر من ...
:: عاشق بی قایق ... ::
+::دارالــمجــانين::+
نوای اسمانی
عشق
بغضی که شکستی
.::.گـــــل يــــــخ.::.
حضور ۱
A.A productions
رشته تسبيح اگر
هر چی ميخوايی فکر کن
عشق دو حرفی
.::. پشت نقاب شب .::.
دخترونه
ورزشها . پرشين بلاگ
دروازه
فوتبال
دلتنگ ِ ع ش ق !
خـــاکستـــر عشــق
ایفــان

تبليغات پيکسلي
مقاله و آموزش کامپیوتر و نرم افزار
لحظه ها رو با تو بودن