همین جاقبلیاارتباط

 

تایماز زردچشمی


Writer's

تایماز زردچشمی


 Logo


Archive

تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥



    RSS 2.0  

 

Template Design By

:: خط خطی های یک دیوانه ::

S A D E G H

 

 

 

 

      
 

چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

************

((به نام عشق که همزادش جدايی است ))

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.شبنم به خدا خيلی دوستت دارم نميتونم و تحمل روز جدايی رو اصلا ندمهدی گفت :

شبنم من و تو داريم روز به روز به هم ديگه داريم  وابسته تر ميشيم ارم .من خيلی

دوست دارم که باهم ازدواج کنيم ولی خانواده ام نميذارن

من باخانواده ام صحبت کردم ولی آنها اصلا راضی نميشنُ.من نميخوام اصلا

فکر جدا شدن را حتی توی ذهنم خطور بدم چون خيلی برام زجر آوره

اين فکر من و ديوونه ميکنه .من ميدونستم داره چی ميگه .چون خانواده

بسيار سخت گير وبا تفکرات بسيار قديمی داشت.نميدانم چرا بعضی آدمها

نميتونند آدمای عاشق رو درک کنند.انگاری قلبشون از سنگه نميتوننداحساسات

و علاقه عاشقا رو درک کنند فقط به فکر راه  و رسم ديرينه خودشون هستند

قلب عاشقا رو ميشکنندو بين شون جدايی ميندازن و بعد از دور سوختنشون و

تماشا ميکنند.

مهدی تا چند ماهی مرتب در حال بگو مگو و صحبت کردن با خانواده اش بود

من هر دفعه ميديدمش همش درحالت نگرانی و وحشت زده از روز جدايی

بود .ديگه تحمل ناراحتی هاش و نداشتم بد جوری داشت عذاب ميکشيد

ولی اصلا موفق نميشد.تا اينکه فکر کردم که خودم ازش جدا شم

شايد اينطوری کمتر به روحيه اش صدمه وارد ميشد .با اينکه اصلا 

راضی به اين جدايی نبودم ولی به خاطرنسوختنش مجبوربه اين

کار شدم .در يک غروب غم انگيز زمستانی بهش گفتم

من دوست ندارم وقتی که آنها مخالفت ميکنندتو بيشتر از اين

اصرار کنی .با اينکه نميخوام اين حرفها رو به تو بگم ولی مجبورم

که ديگه همه چيز و تمام کنيم ديگه طاقت رنج کشيدن تو ندارم

بغض گلوم و بد جوری گرفته بود ديگه گريه امونم نميداد

گفتم حتما قسمت ما جدايی بوده باز هم تقدير من شکستنه

اصلا نگران من نباش من هم با تنهايی خودم ميسازم تا هرچی که

خدا بخواد همون ميشه.مهدی گفت :ترو خدا گريه نکن انگاری که

با گريه هات خنجر به قلبم ميزنند.

آن شب بارانی آخرين لحظه های ديدارمون و به سختی سپری کرديم و

نغمه غمگين خداحافظی رو با هم خونديم .

از آنشب به بعد ديگه زنديگيم بی معنا شد.لحظه هايم از شب هم سياهتر

شد.تا اينکه بعد از چندين ماه شنيدم با اصرار زياد خانواده اش مجبور

به يک ازدواج تحميلی شده .

**** هميشه هر نفس به ياد تو ميمانم****

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن عشق را بارنگ محبت تو شناختم .

آن رنگ آبی بودکه عشق تورو شناختم.

آبی را دوست دارم زيرا تو را شناختم.

اگر چشمهام اشگاش وکم بياره

هرچه باران توی آسمونها هرچه آب تودرياها ست

همه رو ميگيرم تا چشمام و ياری کنند.

زيرا درد جدايی تو را شناختم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پايان

 

تایماز زردچشمی

 

عناوین مطالب وبلاگ

  :: چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥





:لینک دوستان

صادق

حراجی
قلبی از جنس بلور
متفرقه ، شعر
*** لحظه ها رو با تو بودن ۲ ***
:: لحظه ها رو با تو بودن ::
:: من کی هستم ؟ ::
کلبه عشق
love
وفادار عشق
طوفانی
وبلاگ ماهان
ماه مهربون و ستاره هاش
وبلاگ اس ام اس
بی تو سر به بيابان نهاده ام
هويجی سر از خاک برآورد...
خدايی که در اين نزديکيست
:: يکونات ريغماسيان ::
برو بچ با حال گرگان
Dj Meysam Hakan
جستجوگر دهیو!
زيبايی تغييرات
ای کاش عشق را ...
ای کاش قلب ها ...
عاشق و معشوق
شعر های عاشقانه
عشق و شهادت یاران
اکرانه
:: تبلیغات وبلاگ ::
خاطرات مرده
کویر من ...
:: عاشق بی قایق ... ::
+::دارالــمجــانين::+
نوای اسمانی
عشق
بغضی که شکستی
.::.گـــــل يــــــخ.::.
حضور ۱
A.A productions
رشته تسبيح اگر
هر چی ميخوايی فکر کن
عشق دو حرفی
.::. پشت نقاب شب .::.
دخترونه
ورزشها . پرشين بلاگ
دروازه
فوتبال
دلتنگ ِ ع ش ق !
خـــاکستـــر عشــق
ایفــان

تبليغات پيکسلي
مقاله و آموزش کامپیوتر و نرم افزار
لحظه ها رو با تو بودن